یا ، یا ، ، یا ، ، ، ،
، ،
،
،
دوست دارم کیک بپزم، نقاشی کنم، برم درباره کلی چیز مطلب بخونم و کلی آهنگ گوش بدم و سریال ببینم. با مامان طولانی حرف بزنم و بریم گردش. دوست دارم برم خونه عمه و با آترینا بازی کنم. درحال حاضر دوست ندارم به پروژه و تمرین فکر کنم، ولی در نهایت از همه کارهایی که دوست دارم انجام بدم آهنگش رو دارم و از کارهایی که دوست ندارم، همش رو! تموم میشه دیگه؟ تعطیلات بین دو ترمه مثلن. تا چهارم تموم میشه دیگه؟
امشب...ما را در سایت امشب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 111 تاريخ: سه شنبه 7 فروردين 1397 ساعت: 4:02
امروز بعد از چندین هفته پرمشغله بالاخره نفس راحتی کشیدم تا فردا که دوباره موج جدیدی شروع بشه. دفتر خاطرات سال دوم دبیرستانم رو پیدا کردم و کیف کردم از خوندن رعنای 6 سال پیش. از دغدغههایی که الان برام مسخره به نظر میان و رشدی که از لحاظ فکری داشتم. از آرزوهایی که برآورده شدن و جاشون رو به آرزوهای بزرگتر دادن. و غصه خوردم که چرا الان هرشب نمینویسم؟ چقدر حیفن خاطراتی که محو میشن! چقدر ارزشمنده ثبت لحظات به ظاهر بیارزش!
این رو امشب کشیدم تو دفترم که آرزوهای الانم یادم نره. که یه روزی رعنای 6 سال بعد دفترو باز کنه و به خاطر من 21 ساله هم که شده رویاهاش یادش بیان. امشب...ما را در سایت امشب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 114 تاريخ: سه شنبه 7 فروردين 1397 ساعت: 4:02
ما را در سایت امشب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 116 تاريخ: سه شنبه 7 فروردين 1397 ساعت: 4:02
درحالی آخرین پروژه ترم 7 رو ارسال کردم که فردا روز اول ترم هشته. نمیخوام غر بزنم که تعطیلات نداشتم و فلان و بهمان. میخوام بگم این ترم طولانی ترین خونه بودن رو داشتم. یه دل سیر نفس کشیدم تو این خونه و حرف زدم با آدماش که تیکه های قلبمن. درسته خوشحال نیستم از تهران رفتن فردا، ولی راستش ناراحت هم نیستم. زندگی همینه دیگه.. این رفتن ها و اومدن ها، این تلاش ها و رسیدن ها و دوباره راه افتادن ها.
شکر!
امشب...ما را در سایت امشب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 131 تاريخ: سه شنبه 7 فروردين 1397 ساعت: 4:02
ما را در سایت امشب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 121 تاريخ: سه شنبه 7 فروردين 1397 ساعت: 4:02
این روزها روزهای عجیبی هستند. روزهایی که دارم با پوست و گوشت جدی شدن زندگی را درک میکنم و میبینم آنقدری بزرگ شدهام که تکتک تصمیماتم به نحوی روی آیندهام موثر خواهند بود. گاهی با فکر کردن بیش از حد به آینده و سختیهایی که احتمالا در راه رسیدن به اهدافم متحمل خواهم شد به وحشت میافتم و احساس میکنم وزنهای سنگین روی سینه دارم که نفس کشیدن و حتی آب و غذا خوردن را برایم سخت میکند. این سومین بار در عمرم است که دچار این حالت میشوم و از اینکه هیچگونه تسلطی برای کنترل آن ندارم بیشتر نگران میشوم. نمیدانم در آینده چه خواهد شد.. اما می دانم آن دوبار قبلی(که اتفاقا هردو مربوط به همین سالهای بعد دانشگاه هستند) به خیر گذشتهاند و الان میبینم بیهوده برای خودم بزرگشان کرده بودم. اما می دانید؟ این که آدم بداند دغدغه ها و نگرانیهایش در آینده به اندازه الان مهم نخواهند بود کمکی برای اینکه نگران نباشد نمیکند!!
چهارشنبهی هفتهی گذشته برای درس بیوانفورماتیک پیشرفته رفته بودیم مرکز روماتولوژی. چهار نفر داوطلب صبح رفتیم تا مراحل DNA Sequencing را در آزمایشگاه از نزدیک ببینیم و DNA خونمان را استخراج کردند. احساس عجیبی بود وقتی ته لولهی آزمایش کلاف DNAام را دیدم. انگار که می شنیدم کسی می گوید، نگاه کن! در همین کلاف کوچک همهی تو جا شده! عظمت آن کلاف کوچک آدم را میترسانَد. بعد فکر می کنی که ب امشب...ما را در سایت امشب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 110 تاريخ: سه شنبه 7 فروردين 1397 ساعت: 4:02
ما را در سایت امشب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 143 تاريخ: سه شنبه 7 فروردين 1397 ساعت: 4:02
ما را در سایت امشب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 138 تاريخ: سه شنبه 7 فروردين 1397 ساعت: 4:02
یا ، یا ، ، یا ، ، ، ،
، ،
،
،